دیار بیستون

ندایی ازدل این دریای سنگ میخواندم که بیا...

یک روز خوب.هوایی پاک.مسیری برای صعود.

15خردادوقتی پاکی هوا رادیدم وسوسه صعود یک مسیربجانم افتاد پویاوامیرهم همیشه برای برنامه سنگنوردی پایه هستندهمه چیزبایک تلفن هماهنگ شد.سرطاق ومسیرهوک راست.عجب حکایتی داشت ودارداین مسیر هوک .میدانید این ضربه به یک نفرزده نشدبلکه به یک جماعت زده شد.جماعتی که سالها چوب لای چرخ کوهنوردی کرمانشاه بودند.البته شاید درست باشد بگویم جماعتی ناآگاه به سرکردگی دویاسه نفر.هیچ وقت یادم نمیرود حرفی راکه به من ومحسن زدند(مسیرمیزنید بروید تابیاییم پای مسیرجاروتان بکنیم) و روزگارقدارآنچنان جماعت نامرد رابزمین زد وچنان شقه شقه شدند که اگربخواهم برایتان بنویسم حکایت مثنوی هفتادمن است فقط همین قدر بدانید افرادی که روزگاری بسان دولبه قیچی برای بریدن عمل میکردند الان ازهم گریزان هستند فقط گاهی بخاطر اینکه جلوی جمع آبروداری کرده باشند ازهم تعریفی میکنند والا یکی بطرف شرق کوه میرود ودیگری بطرف غرب ویک عده هم بخاطر فرار از گذشته سیاه خود قید کوه رفتن را زده اند.زیادحاشیه رفتم به مسیرهوک برگردیم.میشود گفت سالها تلاش وکوشش افرادی که شاید راضی نباشند نامشان ذکر شود درسال74به بارنشست افرادی که درآن دوران سخت  با جماعت دارای یال وکوپال درافتادند وموجبات روشنگری رابرای افرادتازه واردی مثل من فراهم آوردند.با افتخارمیتوانم بگویم که هوک راست طومار جماعت سیاه اندیش رابهم پیچید.هرچند باید افسوس خورد که خط فکری افراد مذکور هنوز توسط عده قلیلی دنبال میشود که بطورحتم جای نگرانی دارد.ازخواننده محترم پوزش می طلبم اگر نوشته فوق کمی گنگ به نظر میرسد بخاطراین است که بسیار فشرده است یامیتوان گفت اتفاقات چند سال را دراین چند خط ذکر کرده ام.سلامت باشید


هوکهوکهوک

  
نویسنده : مرتضی زارع ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٥
تگ ها :