دیار بیستون

ندایی ازدل این دریای سنگ میخواندم که بیا...

یک عکس ویک خاطره.

همین زمستان 91 بود که مسیرتداوم دردیواره سرطاق راصعودکردیم وگزارش آن راتحت عنوان افت سنگ خون بعرض خوانندگان محترم رساندم درآن برنامه ازآمادگی جسمانی مناسبی برخوردارنبودم ازطرفی هم سردی هوامزیدبرعلت بودکه نتوانم صعود دل چسبی داشته باشم در مرحله آخر مسیرهم یک کلاهک نفس گیررادرپیش روداشتم به هرمصیبتی بودازکلاهک بیرون آمدم ودربدترین وضعیت ممکن روی پیشانی کلاهک قرار گرفتم کوچکترین حرکتی باعث میشدپاندول شوم باتوجه به اینکه کارگاه بالای سرمن نیز دریک خط مورب قرارداشت فیکس کردن طناب نیزمنجربه پاندول شدنم میشدحتی نمیتوانستم یک دستم را آزادکنم واسلینگ رابگیرم اصلا نمیدانم چرا آنقدربد ازکلاهک بیرون آمدم تکان دادن پا یا دست همانا وپاندول شدن وکشیده شدن روی لبه کلاهک بسمت راست همانا راستش خیلی هم ازپاندول شدن میترسیدم برای لحظه ای جلوی صورتم رانگاه کردم یک برآمدگی کوچک رادیدم درآنی چانه ام را روی برآمدگی قرار داده ویک دستم را آزادکرده وبسمت گیره بعدی حرکت داده وخودم را از آن مخمصه نجات دادم عکاس محترم برنامه نیزیکسره مشغول تصویر برداری ازوضعیت مذکور بودوبقول خودش بهترین عکس زندگیش را گرفته بود ما بعداز آن برنامه ابداع تکنیک ایجادتعادل توسط چانه رامسکوت گذاشتیم اما به اصرار مدام عکاس برنامه مجبورشدیم آن وضعیت مصیبت بار را بعنوان شکار یک لحظه توسط یک عکاس ناقلادراختیار همگان قراردهیم.

تصویردرادامه مطلب.


یک عکس

  
نویسنده : مرتضی زارع ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢
تگ ها :