دیار بیستون

ندایی ازدل این دریای سنگ میخواندم که بیا...

20سال بامحسن

 

 

محسن


 

دقیق یادم نیست شاید از 39یا40سال پیش محسن رابیاد میاورم ازروزهای که قلب این شهرحاشیه محسوب میشد (میدان آزادی)وحاشیه شهر یعنی زمین خاکی وفوتبال .درغروبهای خنک تابستان جمع شدن بچه های محل وفوتبال تیم به تیم وبرنده بجا بین بزرگترهایک عادت ساری وجاری بود.ودراین میان کوچکترها هم وظیفه داشتند ازلباس بازیکنان محله خود حراست کرده والبته توپ جمع کردن.البته کوچکترهاهمیشه درانجام این وظیفه تنبلی کرده وبدنبال بازیهای خودشان بودنند.ودرنهایت ما کوچکترها همیشه دور وبر بزرگترها می پلکیدیم تاراه ورسم بزرگ شدن رایاد بگیریم.تاروزهای که خانه ما(من ومحسن)درمحله سیده فاطمه کنارهم بود بسا ط همین بود تا سال58ما ازآن محل نقل مکان کردیم دیگر محسن راکمتر میدیدم .سال62ازاین شهر دور شدم وتاسال68هراز چند گاهی که برای دیدن فامیل به کرمانشاه می آمدم محسن را هم میدیدم.اواخر سال68 مجدد به کرمانشاه نقل مکان کردم وحالا محسن برای خودش یک ورزشکار فابریک بود.اهل کوه رفتن .دویدن. کشتی.فوتبال.وماهم تارسیدیم چسبیدیم به محسن وهی تلاش کردیم یک ورزشکار فابریک بشویم.اگر اشتباه نکنم اوایل سال70بود که محسن سراز کوهنوردی درآورد خب من هم بعدازمدت کوتاهی به اوملحق شدم.عجب روزگاری رادراین کوهنوردی دربه در ازسرگذراندیم.بعدازدوسال جذب جریانهای مخالف تحجردرکوهنوردی کرمانشاه شدیم.که پرداختن به این موضوع از حوصله این نوشتار خارج است.وحالا که مشغول تایپ کردن هستم تمام خاطرات 20سال گذشته ازذهنم عبور میکند.خاطرات مسیر پیک دردیواره زردبلند ازذهنم عبور میکند.وقتی گزارش گشایش مسیر را درگروه خواندیم(120مترگشایش در10ساعت)جماعت چنان گیج شدند که کم مانده بود ازروی صندلی سقوط کنند.باورشان نمی شد که ما حصارها رابه این سرعت شکسته وروی عقائد پوسیده آنها پا گذاشته ایم.خاطرات مسیر هوک راست ازذهنم عبور میکند.ضربه هوک بقدری مهلک بود که جماعت تا17سال درکما بودندوبعد ازگذشت17سال متوجه شدند که چه اتفاقی افتاده است.خاطرات بیرون آمدنمان ازگروه ازذهنم عبور میکند که چگونه شروع متلاشی شدن سیاه ترین گروه این شهر را رقم زد.خاطرات غارپراو ازذهنم عبورمیکندزمانی که من یک چراغ پیشانی داشتم آنهم بصورت امانی ومحسن یک چراغ دستی ولی به غار رفتیم ودرجاهائی که کارسخت میشد من حرکت میکردم وبرگشته برای محسن نور انداخته ومحسن حرکت میکرد ولی بازهم بهترین زمان پیمایش را درآن زمان بدست آوردیم 35ساعت درسال(79)ودرآن 35ساعت فقط 2ساعت توقف کردیم1ساعت برای عکاسی درانتهای غارو1ساعت استراحت دربرگشت.خاطرات مسیر آدرنالین از ذهنم عبورکرد.جای که لحظات خوب زیادی برایمان بجا گذاشت.آن جای که بعد ازچهار طول یومار زدن روی طناب ثابت آنهم درفضا تازه بجای میرسیدم که باید شروع به رول کوبی میکردیم آنهم با مته دستی.یادآن لحظها از ذهنم عبورکردکه درکارگاه .حمایت محسن آنقدرطول میکشید که خداخدا میکردم کاش محسن دست ازگشایش بردارد وپائین بیائید ولی محسن دست بردار نبود.یاد دیواره سرطاق ازذهنم عبور کرد دریک قسمت که کار گره خورده بود محسن چند ساعت برای عبور از یک قسمت سخت وقت گذاشت ومن درکارگاه دردید مردم بودم .جماعت بخیال اینکه من گیرکرده ام آتش نشانی خبرکردند و چه بساطی شد ان پائین وقتی اکیپ امدادرسید.یاد صعود مسیر(12بی )محسن درسن 45سالگی افتادم.یاد 10سال تلاش درعرصه گشایش مسیر(33مسیر)وکارگذاشتن حدود700میانی ثابت ازذهنم عبورکرد.واینکه آیا موفق میشوم پست 30سال بامحسن راهم بنویسم؟

  
نویسنده : مرتضی زارع ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
تگ ها :